• تاریخ: آذر ۹, ۱۳۹۵
  • شناسه خبر: 2520

مدرس مرز تعیین کننده تاریخ ایران/مدرس کورکننده چشم دشمنان

مدرس نسبت به بزرگ ترین قدرت، چنان بی اعتنا بود که یکی از نامزدهای نمایندگی مجلس برای تبلیغات خود، در روزنامه چنین نوشته بود: «در منزل مدرس بودم که او به من چای داد و من خوردم». ...

به گزارش ایجرود خبر؛به نقل از زنجانم,شهید آیت الله سیدحسن مدرس، از بزرگ مردان تاریخ ایران زمین است. او که حدود هفده سال، از ۱۲۸۹ تا ۱۳۰۷ نماینده مجلس بود، هیچ گاه از راه انقلابى خویش پشیمان نشد و در طول این مدت، با جسارت و شجاعت شگفت انگیز به مبارزه با استبداد و استعمار پرداخت و سرانجام جان خود را نیز در این راه فدا کرد.

زندگى نامه شهید مدرس

سیدحسن قمشه اى اسفه اى، مشهور به مدرس، در سال ۱۲۸۷ هجرى قمرى برابر با ۱۲۴۹ خورشیدى، در خانواده اى از سادات طباطبایى ساکن سرابه، از توابع زواره اردستان به دنیا آمد. پدرش، سید اسماعیل، زندگى خود و خانواده اش را در کمال سادگى و قناعت اداره مى کرد. میرعبدالباقى، پدربزرگ مدرس، مرد زاهد و عابدى بود که از سال ها پیش در قُمشه (شهرضاى کنونى) سکونت داشت. مدرس به همراه پدر ره سپار قمشه شد و مدت ده سال در آن شهر، مقدمات ادبیات عرب و فارسى را فراگرفت. او شانزده سال بیشتر نداشت که براى ادامه تحصیل به اصفهان رفت و حدود سیزده سال در آن شهر اقامت گزید. پس از آن، راهى نجف اشرف شد و هفت سال در آن مکان مقدس به تحصیل علم پرداخت. وى در دوره دوم مجلس شوراى ملى از طرف علماى نجف، به عنوان یکى از پنج مجتهدى که قوانین مصوّب مجلس را براى مغایر نبودن با موازین شرع نظارت مى کردند، برگزیده شد. او سرانجام جان خویش را بر سر مخالفت با رضاخان پهلوى گذاشت و به درجه والاى شهادت رسید.

مسیح ملت

بدون شک از درخت استبداد، آن هم استبدادی که دست نشانده بیگانه باشد، جز مرگ و خون ثمر دیگری نباید انتظار داشت. از آن جایی که شهید مدرس دشمن سرسخت استبداد و استعمار بود و همواره صدای رعدآسای او برای دفاع از حق و حقیقت در فضای مجلس شورای ملی طنین انداز بود، عوامل استبداد تصمیم گرفتند تا او را از میان بردارند. آری، آن دیو صفتان سرانجام چنین کردند و مدرّس را از میان مردمی که برای آنان حاضر به فدا شدن بود ربودند تا دیگر نه دنیا صدای او را بشنود و نه ملت ایران، حامی و پشتیبانی چون او داشته باشد و نه اهالی تهران ببینند که هر صبحگاه او با لباسی ساده، عصازنان برای درسْ گفتن به مسجد سپهسالار می رود. به راستی که مدرس مسیح ملت ایران بود. او از میان عده ای رفت که او را می شناختند و همین شناخت باعث می شد که از رشادت و تهور و قدرت بیان او بترسند و پشتشان بلرزد. از این رو او را ربودند و کشتند تا خیالشان راحت شود و با فراغت بیشتری مقاصد شوم خود را اجرا کنند. حتی بعد از مرگ هم دستور دادند، قبر او را از نظرها محو کنند تا اثری از وجود چنان قهرمانی به جا نماند. ولی با تمام این کوشش ها باز هم نام او زنده ماند. اگرچه دیگر جسم لاغر و نحیف او را که در میان پرده ای از کرباس پنهان بود کسی ندید، ولی در عوض روح بزرگ او در هر گوشه ای پرکشید و در دل ها نشست.

مدرس در شعر ملک الشعرای بهار

شهادت جانسوز مدرس، احساسات و عواطف شعرای ایران را برانگیخت و قلوب حساس بسیاری از این بزرگْ مردان را جریحه دار کرد. یکی از این شاعران دردمند که در وصف شهید مدرس شعر سرود، ملک الشعرای بهار بود. وی این گونه سُرود:

آن کس که تو را کشت و نه دلسوزی کرد               نه فکر مکافات و سیه روزی کرد

گویند که «کاظم جهانسوزی» بود      خون تو مدرسا جهانسوزی کرد!

یگانه سید عالی نسب که در افواه      مدرسش لقب و نام نیک بود حَسَن

گذشت از سر دنیا و پافشاری کرد    ز شاهراه شریعت به آب و خاک وطن

چو ماند مدتی آن مرغ بال وپربسته     به آشیانه مُقیّد چو جان به قالب تن

ز آشیانه به منقار خود کشید و ببرد  به آن دیار که او را بود از ازل مدفن

به خود ببال اَیا خاک کاشمر از آنک  نهان به خاک تو شد زاده رسولِ زَمَن

تویی همان بلد طیّبی که جز طیّب       به کس نداد پناه و نشد به کس مسکن

شهید مدرس، بنیانگذار مکتب سیاسی نو

مدرس را می توان مرز تعیین کننده تاریخ ایران دانست. مسائل سیاسی اجتماعی ایران پیش از مدرس به گونه ای دیگر بود و هیچ قدرتی قادر نبود به حریم شاه و درباریان نزدیک او حمله کند یا کوچک ترین مخالفتی با روش استبدادی آنان ابراز دارد؛ حتی پس از پیروزی مشروطیت، هم چنان شاه عظمت و قدرت حاکمیتِ مطلقِ خود را حفظ کرده و در قانون اساسی سلطنت ودیعه ای الهی قلمداد شده بود که به شخص پادشاه تفویض شده است. مدرس با رشادت و شجاعتی بی نظیر، این مرز هزاران ساله را در هم شکست وصولت و صلابت شاهی را از «قبله عالم» بودن خارج و تحت الشعاع «اراده ملت» کرد. وی در این باره می گوید: «ما بر هر کس قدرت داریم… ما قدرت داریم پادشاه را عزل کنیم؛ رئیس الوزرا را عزل کنیم؛ قدرتی که مجلس دارد هیچ نیرویی نمی تواند در مقابلش بایستد». این سخن مدرس است. او تنها مجلس، یعنی نمایندگان ملت، را صاحب قدرت می داند و بس. سخن مدرس، اوراق تاریخ گذشته را ـ که در آن محورِ همه امور پادشاه بود ـ در هم پیچید و عصر جدیدی به وجود آورد که دیکتاتورهای پس از او، با همه سیاست و قساوت، نتوانستند آبِ رفته را به جوی بازگردانند و سرانجام اراده ملت از توسنِ قدرت به زیرشان افکند. به راستی، مدرس بنیان گذار مکتب سیاسی نوی بود که قدرت حاکمیت را حق مسلم ملت ها می دانست. ایران پیش از او و ایران بعد از او، از لحاظ حاکمیت سیاسی و حقوق اجتماعی ملت با هم تفاوت بسیار دارد.

شجاعت مدرس

دوست و دشمن، به شجاعت مدرس معترف بودند. رضاشاه، قلدری بود که قدرتمند و ضعیف، رجال مملکتی و مردم عوام از او می ترسیدند و بی رحمی او زبانزد خاص و عام بود. با این حال، مدرس بدون هیچ ترس و واهمه ای در برابر او می ایستاد.

حسین مکی درباره برخورد مدرس با کسانی که به خانه وی می آمدند، چنین می نویسد:

اشخاص تاز ه وارد اگر از طبقات پایین بودند، مدرس احترام بیشتری می کرد و هر قدر از طبقات بالاتر وارد می شدند، کمتر تعارف معمول را می نمود. اگر می خواست به کسی تعارف زیادتری کرده باشد، مثلاً شاهزاده نصرت الدوله وارد شده بود و مدرس می خواست به او تعارف کند؛ می گفت: شاهزاده یک چای برای خودشان بریزند. شاهزاده نصرت الدوله یا رجالی نظیر اینها که این تلطف را از مدرس می دیدند، برخاسته از چای سبز که مخصوص مدرس بود، فنجانی ریخته و صرف می نمودند.

مدرس نسبت به بزرگ ترین قدرت، چنان بی اعتنا بود که یکی از نامزدهای نمایندگی مجلس برای تبلیغات خود، در روزنامه چنین نوشته بود: «در منزل مدرس بودم که او به من چای داد و من خوردم».

زهد و قناعت

یکی دیگر از ویژگی های برجسته آیت الله مدرس، وابستگی و دل بستگی نداشتن به مادیات بود؛ وی بارها گفته بود: «علت اینکه می توانم به راحتی و بی رو دربایستی حرفم را با رجال کشوری و لشکری بزنم، عدم دل بستگی به امور مادی است».

عبدالله مستوفی که از نزدیک با آیت الله مدرس آشنا بود و به خانه وی رفت و آمد می کرد، زندگی مدرس را این گونه توصیف می کند:

خانه مدرس در آخر کوچه بن بست بود که دارای یک اتاق، جهت بیرونی (ملاقات) و یک اتاق دیگر برای سکونت زن و فرزندش بود. اتاق بیرونی، کاهگلی و فرش آن یک دست نمد نازک و میان فرش، گلیم راه راه فرسوده ای بود. یک منقل با دو قوری و یکی دو استکان کوچک، با قاشق برنجی پوست پیازی و نعلبکی چینی و کاسه تنباکو و قلیان و دو سه ظرف خاکستر سیگار حلبی برای واردین، اثاثیه اتاق را تکمیل می کرد. در دسترس سید بزرگوار، یک کوزه بزرگ برای عوض کردن آب قلیان و یک تنگ سفالی برای آب خوردن و یک کاسه بدل چینی هم بود.

لباس سید، پیراهن متقال یا کرباس و در تابستان، چلوار بود. در اواخر، شاه، تولیت و تدریس مدرسه سپهسالار را هم به مدرس داد. حق التدریس و حق التولیه مدرس، وجه قابل توجهی بود، ولی سید از آن استفاده نمی کرد. بنابراین، در زندگی شخصی او تفاوتی حاصل نشد. فقط چیزی که اضافه شد آن هم به واسطه زیادی رفت وآمد در خانه یک قالی سه در چهار و یک نوکر بود. نوکر مثل رفیق در محضرش می نشست، به طوری که معلوم نبود نوکر است یا از راه ارادت به سید بزرگوار خدمت می کند.

حاضرجوابی

مدرس در حاضرجوابی، کم نظیر بود. بدون اندیشیدن، چنان زیبا و ادیبانه پاسخ می داد که موجب تحیر می شد. حاضرجوابی های او چنان جالب توجه بود که اگر کسی در مجلس، در میان سخنرانی کسی جمله ای می گفت و صدا به همه نمایندگان نمی رسید، گفته مدرس را از یکدیگر جویا می شدند.

آثار آیت الله مدرس عبارتند از:

آثار قلمی

تعلیقه کتاب کفایه الاصول اثر آخوند ملامحمد کاظم خراسانی، به زبان عربی؛

رسائل الفقیهه؛

رساله در شرط متأخر (در اصول)؛

رساله در عقود و ایقاعات؛

رساله در لزوم و عدم لزوم قبض در موقوفه؛

کتاب حجیب الظنّ (در اصول)؛

شرح رسائل (فرائد الاصول) اثر شیخ مرتضی انصاری؛

حاشیه بر کتاب «النکاح» اثر آیت الله شیخ محمدرضا نجفی مسجد جامعی؛

دوره تقریرات اصول میرزای شیرازی؛

رساله در شرط امام و مأموم؛

کتاب در بحث استصحاب (در علم اصول).

عقاید و تفسیر

طرح تفسیر قرآن مجید که نسخه خطی آن موجود است و حاوی فهرست مفصلی است؛

کتابی با عنوان احوال الظن فی اصول دین؛

شرح روان نهج البلاغه.

نکته ها

سید حسن مدرس، در سال ۱۳۸۷ قمری در سرابه اردستان به دنیا آمد.

آیت الله مدرس، تحصیل خود را در علوم اسلامی در اصفهان، سامرا و نجف ادامه داد. در نجف نزد مراجعی چون میرزای شیرازی، آخوند خراسانی و سید محمدکاظم یزدی شاگردی کرد. وی تحصیلات حوزوی اش را تا درجه اجتهاد ادامه داد و به اصفهان بازگشت و به تدریس فقه و اصول مشغول شد.

فعالیت سیاسی آیت الله مدرس با عضویت در انجمن ایالتی اصفهان آغاز شد.

هم زمان با تشکیل دوره دوم مجلس شورای ملی که پس از استبداد صغیر برپا شد، آخوند خراسانی و عبدالله مازندرانی، آیت الله مدرس را به عنوان یکی از مجتهدان طراز اول به مجلس شورای ملی معرفی کردند و وی از سوی مجلس نیز پذیرفته شد.

آیت الله مدرس، در دوره سوم نیز از طرف مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد، ولی این مجلس به علت فشار خارجی و آغاز جنگ جهانی اول، یک سال بیشتر دوام نیاورد.

در سال ۱۳۳۴ قمری، ۲۷ نفر از نمایندگان مجلس و گروهی از رجال سیاسی و مردم عادی، به منظور مقابله با تجاوزهای روس و انگلیس به ایران، به طرف قم حرکت کردند و در آن شهر «کمیته دفاع ملی» را تشکیل دادند و یک هیئت چهار نفری را برای اداره امور برگزیدند که مدرس یکی از آنها بود.

وثوق الدوله، قرارداد ۱۹۱۹ را با انگلیس منعقد کرد که بر اساس آن، اختیار وامور مالی و نظامی دولت ایران در دست مستشاران انگلیسی قرار می گرفت.[۱۹]وثوق الدوله تصمیم داشت این قرارداد را در مجلس به کمک طرفداران و دست نشاندگان خود به تصویب برساند، ولی بر اثر مخالفت های مدرس در مجلس و افکار عمومی، این قرارداد لغو شد.

پس از کودتای ۳ اسفند سال ۱۲۹۹ که به دست رضاخان و سید ضیاءالدین طباطبایی صورت گرفت، بسیاری از آزادی خواهان دستگیر شدند. از جمله آنان مدرس بود که به قزوین تبعید و زندانی شد. وی بیش از سه ماه زندانی بود و پس از عزل سید ضیاء آزاد شد.

دوره پنجم مجلس در سال ۱۳۰۲ افتتاح شد. در این دوره پراهمیت تاریخ مشروطه که با تغییر سلسله قاجاریه و روی کار آمدن رضاخان همراه بود، مدرس، رهبری اقلیت مجلس را برعهده داشت.

در ۷ مرداد سال ۱۳۰۴، مجلس، مدرس را به همراه شش نماینده مخالف استیضاح کرد.

جلسه استیضاح، به محل درگیری های طرفداران سردار سپه و طرفداران مدرس تبدیل شد. طرفداران مدرس، شعار «زنده باد مدرس» و نظامیان طرفدار سردار سپه، شعار «مرده باد مدرس» سر دادند. مدرس در پاسخ به مخالفان گفت: «اگر مدرس بمیرد، دیگر کسی به شما پول نخواهد داد».

رضاخان توانست زمینه های تصویب انقراض قاجار را فراهم کند و در تاریخ ۹ آبان سال ۱۳۰۴ این کار را عملی کرد و خود به پادشاهی ایران رسید.

مدرس در سال ۱۳۰۵ مورد سوءقصد عوامل رضاخان قرار گرفت که از ترور، جان سالم به در برد. رضاخان مداخله آشکار در انتخابات هفتم و حذف آرای مدرس، اجازه نداد وی به مجلس راه یابد. سپس مدرس در ۱۶ مهر سال ۱۳۰۷، دستگیر و به دامغان و مشهد و خواف تبعید شد.

مدرس، ۷ سال در خواف زیرنظر مأموران بود و در ۲۲ مهر سال ۱۳۱۶ از خواف به کاشمر منتقل شد. رضاخان به رئیس شهربانی کاشمر دستور داد مدرس را به قتل برساند. وی به این کار تن نداد. بنابراین، مأموریت به جهانسوزی، متوفیان و خلج واگذار شد. در ۱۰ آذر سال ۱۳۱۶، مدرس کشته و جنازه وی دفن شد.[۲۶] اهالی محل پس از خروج رضاشاه از ایران قبر مدرس را آشکار کردند. آرامگاه وی در شهر کاشمر قرار دارد.

مدرس، نخستین کسی بود که تدریس نهج البلاغه را در حوزه های علمیه رسمی کرد و نخستین مجتهدی بود که این کتاب را جزو متون درسی طلاب قرار داد.

حاج میرزا آقا علی شیرازی، شهید مطهری و آیت الله العظمی بروجردی، نهج البلاغه را نزد شهید مدرس آموختند.

آیت الله مدرس، مردی پرهیزکار، شجاع و عالمی وارسته بود که در بیان حقایق از هیچ کس پروایی نداشت.

مدرس از سادات زواره ای بود، بر اساس اسناد تاریخی و نسب نامه ای که آیت الله العظمی نجفی مرعشی= تنظیم کرده است، نسب این سید بزرگوار، پس از ۳۱ پشت، به امام حسن مجتبی(ع) می رسد.

داستان

مخالفت به نفع دزدان

زمانی که نصرت الدوله، وزیر دارایی بود، لایحه ای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یک صد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره ویژگی های این سگ ها بیان کرد و گفت: «این سگ ها شناسنامه دارند. پدر و مادر آنها معلوم است. نژادشان مشخص است و از جمله دیگر خصوصیات آنها این است که به محض دیدن دزد، او را می گیرند.» مدرس طبق معمول، دست روی میز زد و گفت: «مخالفم».

وزیر دارایی گفت: آقا! ما هرچه لایحه می آوریم، شما مخالفید. دلیل مخالفت شما چیست؟ مدرس جواب داد: «مخالفت من به نفع شماست. مگر شما نگفتید این سگ ها به محض دیدن دزد، او را می گیرند؟ خوب آقای وزیر! به محض ورودشان، اول شما را می گیرند. پس مخالفت من به نفع شماست.» نمایندگان خندیدند و لایحه مسکوت ماند.

چو نرمی کنی، خصم گردد دلیر

بیشتر نامه هایی که مدرس می نوشت، روی پاکت تنباکو و کاغذهایی بود که در آن روزگار، در آن قند می پیچیدند. از این رو، وقتی یکی از وزیران، نامه ای از مدرس دریافت کرد، آن را اهانت به خود دانست. روزی یکی از آشنایان مدرس آمد و یک دسته کاغذ آورد و به مدرس گفت: جناب وزیر این کاغذها را فرستاده اند که حضرت آقا مطالب خود را روی آنها مرقوم فرمایند. مدرس گفت: «عبدالباقی! چند ورق از آن کاغذهای مرغوب خودت را بیاور!» فرزند مدرس فوری بسته ای کاغذ آورد. مدرس به آن شخص گفت: آن بسته کاغذ وزیر را بردار و این کاغذها را هم روی آن بگذار! سپس یک تکه کاغذ قند نوشت: جناب وزیر! کاغذ سفید فراوان است، ولی لیاقت تو بیشتر از این کاغذ که روی آن نوشته ام نیست.

یک مرد و یک نامرد

روزی رضاشاه به مدرس گفت: تنها دو مرد در ایران وجود دارد. یکی من و دیگری تو. مدرس به سرعت پاسخ داد: خیر، اشتباه می کنی. تنها یک مرد و یک نامرد در ایران وجود دارد؛ آن مرد منم و آن نامرد تو.

دعا به جان رضاشاه

رضاشاه به سفر رفته بود؛ سفری که ممکن بود جان وی به خطر افتد. پس از بازگشت او، مدرس به رضاشاه گفت: «دعا کردم شما از این سفر سالم برگردید.» رضاشاه خیلی خوشحال شد که مدرس به او دعا کرده است و گفت: «دعا کردید؟» مدرس گفت: «آخر نکته دارد. اگر تو در این سفر مرده بودی، همه اموال ما از بین رفته بود. من می خواهم زنده باشی تا اموالمان را پیدا کنیم».

یقه باز

در زمستان، هنگامی که مدرس از پله های مجلس بالا می رفت، یکی از نمایندگان مجلس به او برخورد و گفت: «شما در این زمستان سخت، با این پیراهن کرباسی و یقه باز گرفتار سرماخوردگی می شوید.» مدرس نگاه تندی به او کرد و گفت: «کاری به یقه باز من نداشته باش؛ حواست جمع دروازه های ایران باشد که باز نماند!»

سوغات برای رضاشاه

پس از بازگشت آیت الله مدرس از اصفهان، رضاشاه به او گفت: «برای ما چه سوغات آورده ای؟» مدرس پاسخ داد: «سوغات خوبی برای شما آورده ام. می ترسم قدر آن را ندانید. سوغات من این است که بیشتر اجزای دولت به نام شما، مردم را می چاپند و اذیت می کنند. من با خود گفتم این مطلب را به شما بگویم تا بدانید و در رفع آن بکوشید. اگر نصیحت مرا بشنوید، بهترین سوغات برای شماست».

سفارش برای استخدام

یک روز طلبه ای نزد مدرس آمد. وی در نامه ای این گونه نوشته بود: «اجازه بفرمایید در وزارت معارف به عنوان معلم استخدام شوم!» مدرس روی یک کاغذ نوشت: «آقای وزیر معارف! حامل نامه، یکی از دزدان، قصد همکاری با شما را دارد. گردنه ای به وی واگذار کنید!» طلبه نامه را گرفت و رفت. پس از چند لحظه خجالت زده بازگشت و گفت: «آقا! چه بدی از من دیدید؟ اگر کسی چیزی به شما گفته، دروغ گفته است.» مدرس گفت: «اگر بگویم تو شخص فاضل و متدینی هستی، تو را راه نمی دهند. برو و نامه را ببر!» طلبه نامه را برد و فردای آن روز خدمت مدرس رسید و گفت: «آقا! استخدام شدم و مدیریت یک مدرسه را هم به من داده اند».

رضاشاه برای مدرس پول می فرستد

سرلشکر خدایار از طرف رضاخان نزد مدرس آمد و با کمال تواضع و احترام گفت: رضاشاه می گوید: «خوب است شما به درس و بحث خود بپردازید و از دخالت در امور سیاسی خودداری کنید. رضاشاه میل دارد باب مراوده را با شما باز کند و به هر طریق که مورد نظر شما باشد، روابط حسنه ایجاد کرده و همه اوامر شما را در امور مملکتی اطاعت کند. ضمناً مبلغ یک صد هزار تومان برای شما فرستاده تا در هر راهی که صلاح می دانید، به مصرف رسانید».

مدرس چند لحظه ای به پول نگریست و گفت: «به رضاخان بگویید که من وظیفه شرعی دارم در امور مسلمین دخالت کنم و اسم آن را سیاست بگذارید یا چیز دیگر، هر چه باشد، فرق نمی کند. من وظیفه خود را انجام می دهم. سیاست در اسلام چیز جدایی از دین نیست. در اسلام، دین و سیاست با هم است. اسلام مسیحیت نیست که فقط جنبه تشریفاتی؛ آن هم هفته ای یک روز در کلیسا داشته باشد. این پول ها را هم ببر که اگر اینجا بماند، تمامی آن به مصرف نابودی رضاخان خواهد رسید».

طنز

مدرس و روابط حسنه

مدرس در استیضاح مستوفی الممالک به دلیل عقد قرارداد و روابط حسنه با خارجه گفت: «ما نفهمیدیم این روابط حسنه مربوط به کدوم حَسنه؟!»

مدرس و سیاست انگلیس

روزی نماینده انگلیس به مدرس گفت: اگر ما دست از سردار سپه برداریم، شما هم از مخالفت با سیاست های ما دست برخواهید داشت؟ مدرس با کمال غرور و یک رنگی پاسخ داد: «اول روزی که شما دست از رضاخان بردارید، همون روز می چسبمش.» نویسنده کتاب مدرس شهید در این باره می نویسد: «مدرس گفت: هر زمانی که شما سردار سپه را رها کنید، من محکم او را می چسبم و از قدرت او به نفع مملکت و ملت بهره می گیرم».

مدرس و انتخابات

انتخابات تمام شد و حتی یک رأی نیز در صندوق به نام مدرس، نماینده تهران نبود. وی در سخنرانی گسترده ای که درباره انتخابات دوره هفتم داشت، گفت: «اگر باور کنیم که تمام مردم تهران به من رأی نداده اند، ولی من خودم شخصاً پای صندوق به خود رأی دادم. رأی من چرا خوانده نشد؟»

این سخن، محافل سیاسی و گردانندگان انتخابات را به وحشت انداخت و دم خروس به قدری نمایان شد که جای انکار نبود.

مدرس و کوری چشم دشمنان

خواجه نوری در سرگذشت مدرس، در کتاب بازیگران عصر طلایی می نویسد: «موقعی که مدرس را ترور نمودند و در بیمارستان بستری بود، رضاخان تلگرافی به ایشان می فرستد و احوال پرسی می کند. مدرس ضمن تشکر پاسخ می دهد: به کوری چشم دشمنان، مدرس زنده است».

مدرس و کشف حجاب

روزی یکی از موافقان کشف حجاب نزد مدرس آمد و با او سرگرم صحبت شد. مدرس با استدلال درباره مطالب بحث کرد و در حالی که یکی از طلبه های سیه چهره و آبله رو و تنومند در کنار دستش نشسته بود، گفت: «خوب حالا آمدیم و کشف حجاب شد و زن ها بدون چادر و با روی باز به کوچه ها ریختند. اگر در چنین حالی خواهر این شیخ اشاره به طلبه سیه چهره تنومند کرد که لابد شبیه برادر خویش است، با چنین قیافه ای بدون چادر و روبند به کوچه آمد و مردم دچار ترس و وحشت شدند، باید چه کرد؟»

انتهای پیام/

نام:

ایمیل:

نظر:

لطفا توجه داشته باشید: نظر شما پس از تایید توسط مدیر سایت نمایش داده خواهد شد و نیازی به ارسال مجدد نظر شما نیست